Header
   
 
 

 پیشگیری با کمی شعور
نویسنده: دکتر مهدی فدائیان

اوّل قرار بود در تهران يكديگر را ملاقات كنيم. امّا چند روز قبل از فرارسيدن زمان قرار، ناگهان دكتر زنگ زد و اطّلاع داد كه خودش براي مصاحبه به بابل (دفتر مجلّه) مي آيد. خوشحال شديم و به انتظار نشستيم. حدود ساعت 11/5صبح بود كه از راه رسيد. با تعريف هايي كه از زبان بعضي از دانشجويان دكتر نجف زاده شنيده بوديم گمان مي كرديم كه با مردي بلندبالا، جنتلمن و اتوكشيده مواجه مي شويم. امّا تا در را به رويش باز كرديم، مردي را ديديم كوتا ه قامت، با لباسي معمولي و بسيار ساده. كه البتّه گوشه هايي از شلوار و پيراهن اش پاره شده بود و زخم هايي نسبتاً عميق هم در آرنج دست و ساق پايش داشت. بسيار شگفت زده شديم. زخم هاي بدنش به دليل جانباز بودنش تا حدودي قابل قبول بود امّا چرا دكتر با لباسهاي پاره به ديدن ما آمد؟ نمي دانستيم او نفس نفس زنان وسايلي را كه به همراه داشت (يك جعبه شيريني و ...) به دست يكي از همكاران داد ، آهسته و لنگان لنگان وارد دفتر شد و همان جا روي زمين نشست. ديدن دكتر با آ ن حال و روز، همه را متأثّر كرد. فوراً به كمكش دويديم، امّا او اجازه ي هيچ كاري نداد و به جايش، توضيح داد كه چگونه از يك تصادف وحشتناك (در جادّه ي هراز) جان سالم به در برده و توانسته است خودش را به زحمت ابتدا به ساري و از آنجا به بابل برساند. خدا را شكر كرديم كه دكتر سالم است.

چشمه: جناب دكتر!بلا به دور! مي توانيد با اين حال و روزتان مصاحبه كنيد؟

بله! چرا نمي شود؟ من براي همين ازتهران به بابل آمدم. صبح زود (ساعت 3) حركت كردم ولي متأسّفانه ماشين سواري ما تصادف كرد، بعضي از مسافرها مردند و من به اين وضع افتادم.

چشمه: اجازه مي دهيد شروع كنيم؟

بله! خواهش مي كنم.

به نام حضرت دوست

حديث دوست نگويم به غير حضرت دوست 

 كه آشنا سخن آشنا نگه دارد.

چشمه: آقاي دكتر، قبل از هرچيز شرايط خانوادگي را تشريح بفرماييد.

ما (خاندان نجف زاده ي بارفروشي) از نوادگان شيخ طرسي (صاحب البيان، جوامع الجامع و ...) و از منسوبان عالم جليل القدر سعيدالعلما و نيز از تبار آقا سيّد حسين ميدان سري (مدفون در نجف اشرف) هستيم.

من به روايت شناسنامه متولّد 1339 در روستاي خطيركلا هستم. پدربزرگم (مرحوم ميرزاجان) دربارفروش قديم (بابل) مغازه داشت و مردي بسيار محترم و اهل تجارت بود.

پدر من هم از روستاي خطيركلا به شهر شاهي (قائمشهر فعلي) مهاجرت كرد و در كارخانه ي نسّاجي مشغول به كار شد.

ما 8 برادر و خواهريم كه دوتاي از آنها فوت كرده اند و من فرزند (و پسر) سوّم خانواده هستم. پدرم مرد متديّني است كه اكنون در قيد حيات است و حدود 95 سال سن دارد.

چشمه: وضع تحصيلي چه طور بود؟ چه طور شد به دروس حوزوي روي آورديد و علم روز هم خوانديد؟

من از 6 سالگي به توصيه ي پدرم وارد حوزه ي علميّه شدم و مجموعاً 15 سال دروس حوزوي خواندم. آدم سخت كوشي بودم. هم درس مي خواندم و هم كار (دستفروشي، شاگرد بنّايي و كشاورزي) مي كردم. سختي هاي زيادي كشيدم. در كنار دروس حوزوي ،    پنهاني و به دور از چشم ديگران دروس كلاسيك (روز) هم مي خواندم. دانش آموز دبيرستان سپهر و شرافت قائمشهر و دبيرستان طالقاني (ساري) بودم و سرانجام ديپلم طبيعي گرفتم. من به مطالعه بسيار علاقه مند بودم و بخش عمده اي از وقتم در كتابخانه ي عمومي شهر و مطالعه مي گذشت.

چشمه: چه سالي دروس حوزوي را كنار گذاشتيد؟

از سال 62يعني از زماني كه در دانشگاه تهران قبول شدم.در آن سال من از طريق كنكور سراسري با كسب رتبه ي هفتم وارد دانشگاه تهران و پس از مشورت با اساتيدي چون دكتر سيّد جعفر شهيدي و بعضي از بزرگان حوزه ي علميّه ي قم، به رشته ي ادبيّات فارسي رفتم. بايد اذعان كنم كه دروس حوزوي به من در درك مسائل پيچيده و غامض دانشگاهي بسيار كمك كرد.

چشمه: چه طور شد با ديپلم طبيعي به رشته ي ادبيّات فارسي رفتيد؟

من ابتدا دوست داشتم پزشك شوم و در حاشيه به علوم ديني بپردازم. امّا پس از مشورت با  بزرگان به اين تصميم رسيدم. در آن روزگار من مقاله هاي ادبي    مي نوشتم. شعر مي گفتم وبا برخي از مجلّات با نام مستعار همكاري مي كردم.

چشمه: چرا پنهان كاري مي كرديد؟

من در سالهاي 48 تا 50 (دقيقاً يادم نيست) ملبّس به لباس روحانيت شدم و چون در رژيم شاه به اين لباس حسّاسيت داشتند، پنهان كاري مي كردم. آن موقع واقعاً مرز سياست مشخّص نبود. من مي خواستم راحت تر و بدون سر و صدا فعّاليت كنم. با بعضي از بزرگان مثل آيت ا...  مكارم شيرازي، شهيد هاشمي نژاد و ... ارتباط داشتم.

 زماني كه جنگ شروع شد ،  چون در امور پزشكي و كارهاي درماني تجربيّاتي داشتم ازطريق لشكر 25 كربلا به جبهه اعزام شدم و در سال 61 در منطقه ي شلمچه، شيميايي شدم.

چشمه: يعني مشكل تنفّسي داريد؟

بله! مشكل تنفّسي دارم و هرچه سنّم بالاتر مي رود اين مشكل حادتر مي شود.

چون پير شدي حافظ

                                   از ميكده بيرون شو

من حدود 2 سال در بيمارستان شهيد مطهّري ونك و بيمارستان شهيد مصطفي خميني بستري بودم. همه از من قطع اميد كرده بودند.

چشمه: همين موقع ها بود كه به دانشگاه رفتيد؟

بله! يك روز دكتر سيّد جعفر شهيدي مرا ديد و گفت: چرا در دانشگاه شركت نمي كني؟ حيف است شما ادبيّات نخواني! دروس حوزوي را هم مي تواني ادامه بدهي. من هم حوزه درس خوانده ام. ما اديب عالم كم داريم. يك شاعر طبعاً شاعر است. كساني مانند     رهي معيّري، شهريار و نيما فقط ذوق شعري دارند.اميري فيروز كوهي يك شاعر دانشمند است. براي همين، من تشويق شدم و در كنكور شركت كردم.با رتبه اي كه كسب كردم ،هم مي توانستم حقوق شهيد بهشتي بخوانم و هم ادبيّات فارسي دانشگاه تهران. توصيه ي دكتر تيمور الياسي ، كه رئيس سازمان سنجش و اهل لفور بود، در انتخاب من اثر گذاشت.

من با توجّه به ناتواني جسمي ام، مدّتي با ويلچر (و دمپايي) به دانشگاه مي رفتم. اساتادان به ديدنم     مي آمدند. اگرچه گاهي ازطرف بعضي ها مورد تمسخر قرار مي گرفتم ، ولي آقاي دكتر ستوده در ميان استادان به من لطف خاصّي داشت و مي گفت اين جوان شگفت آفرين است. چيزهايي مي داند كه ما نمي دانيم.

بعدها با همكاري ايشان و دكتر سيّد جعفر شهيدي اوّلين كتاب در عصر انقلاب به نام "تحميديه در ادب فارسي" را نوشتيم كه 10جلد است و 2 جلد آن تاكنون چاپ شده است. اين كتاب (كه به نام من و دكتر ستوده چاپ شده) بسيار سر و صدا كرد و مي گويند از كتاب هزارسال نثر پارسي دكتر كريم كشاورز بالاتر است و تئوري جديدي در حوزه ي نشر ارائه مي دهد.

چشمه: كتابهاي ديگري هم نوشته ايد؟

بله! كتاب" علم از ديدگاه امام علي (ع) " كه توسّط جهاد دانشگاهي چاپ شد.

 همچنين كتاب ديگري به نام "دانش حديث" تأليف كردم كه حجيم ترين كتاب در حوزه ي علم الحديث و علم الدرايه است. در حوزه هاي علميّه، هركسي نمي تواند وارد اين حريم علمي شود.

)مرحوم آيت ا... مرعشي نجفي در علم الانساب و نسب شناسي و گاه در علم الحديث، قدمهايي برداشته اند.

در مشهد هم مرحوم دكتر شانه چي، در اين زمينه شناخته شده است.)

چشمه: با مطبوعات هم همكاري مي كرديد؟

بله! سال اوّل يا دوم دانشگاه بودم كه يادداشتي از آقاي هاشمي رفسنجاني به من رسيد كه چرا با ما همكاري نمي كنيد؟ من وارد روزنامه ي جمهوري اسلامي شدم و با افرادي همچون مهندس ميرحسين موسوي، سيّد مهدي شجاعي و ... همكاري مطبوعاتي داشتم. بعد از آن وارد روزنامه ي اطّلاعات شدم. با كيهان فرهنگي همكاري مي كردم (مقاله مي دادم) و مورد لطف برادراني چون رخ صفت، شمس الواعظين، مرحوم شاهچراغي و ... بودم.

در روزنامه ي اطّلاعات يك مجلّه ي ادبي را با همكاري آقاي علي موسوي گرمارودي راه اندازي كرديم به نام "گلچرخ" كه مورد توجّه بزرگاني چون حميد زرّين كوب، مرحوم عبدالحسين زرّين كوب، دكتر شفيعي كدكني، دكتر سيّد جعفر شهيدي، دكتر اسماعيل حاكمي، دكتر سيّد حسن سادات ناصري و ... بود.

چشمه:برخي از آثارتان را معرّفي كنيد:

من مجموعاً 45 جلد كتاب (چاپ شده) دارم و تعداد زيادي چاپ نشده. يكي از آنها كتاب "نغمه هاي مازندراني  "است كه سوره ي مهر (حوزه ي هنري) آن را چاپ كرده و در مورد لالايي هاي مازندراني بحث مي كند.

 يك كتاب ديگرم، كتاب" طنزسرايان ايران، از مشروطه تا انقلاب "(سه جلدي) است كه با سردبير مجلّه ي گل آقا ، مرحوم مرتضي فرجيان ، مشتركاً تأليف كرده ام.

داستانهايي كه در كتابهاي مرحوم دكتر شريعتي وجود داشت را نيز جمع آوري و چاپ كردم.

كتاب ديگري دارم به نام "كسايي مروزي و شعر او" كه كاملترين كتاب درمورد نخستين شاعر شيعي ايراني است.

كتاب ديگر"زنان داستان نويس" است كه مورد توجّه خانم دكتر سيمين دانشور قرار گرفت و من آن را به ايشان تقديم كردم.

“داستانهاي كوتاه جنگ در ايران"  ، "فرهنگ شعراي جنگ و مقاومت"و" ترانه هاي خيّام" هم توسّط اميركبير چاپ شد.

“دانش حديث" در سال 74 كتاب سال دانشگاهي شد و تازه ترين كتاب من" برگزيده ي متون و ادب فارسي" است كه3 واحد فارسي عمومي است و برعكس بقيه ي كتابها، از دوره ي معاصر شروع مي شود و به ادبيّات كهن مي رسد.

ترجمه ي قرآن مجيد و صحيفه ي سجّاديّه، نهج البلاغه و مفاتيح الجنان را هم آماده كرده ام (به فارسي روان) كه اگر شرايط مالي مقتضي باشد، آنها را چاپ و منتشر مي كنم.

چشمه: در ميان گرايشهاي ادبي موجود، شما به كدام بخش علاقه مندتريد؟

من از ابتدا، دوست داشتم يك"قصّه نويس" نام بگيرم ولي متأسّفانه مجالي پيدا نكردم. زماني كه از پايان نامه ي فوق ليسانس (با عنوان قصّه هاي قرآن) دفاع     مي كردم ، مرحوم پورثاني (از نويسندگان مجلّه ي گل آقا) به من گفتند كه: » نجف زاده! تو ديد ما را نسبت به قصّه نويسي عوض كردي. « پايان نامه ي دوره ي دكتراي من هم درباره ي "ادبيّات داستاني در ايران ، از مشروطه تاكنون" بوده است.

كتابي در دست نوشتن دارم تحت عنوان"مطبوعات مازندران و روزنامه نگاري مازندراني" و"ترانه هاي مازندراني". در كنگره هايي مثل نظامي گنجوي، خو اجوي كرماني، شاه نعمت الله ولي و دهها كنگره ي ديگر مقاله ارائه كردم.

ديوان امير پازواري راهم تصحيح كردم وكه در ميان خواص "اميرشناس" تلقّي مي شوم.

چشمه: اهل و عيال شما چه مي كنند؟

من كمي دير ازدواج كردم. (در سال 71). همسرم ، خانم ليلا فرّخ پور يوسفي ، اهل مراغه ي آذربايجان و صاحب امتياز دو مجلّه ي "صبح زندگي" و "همدل" هستند.

سه پسر دارم به نامهاي نيما، بيدل و رهي (كه به ترتيب پنجم ، چهارم و دوم ابتدايي) هستند.

چشمه: شنيديم كتابخانه ي بزرگي هم داريد؟

من بيش از 50 هزار جلد كتاب دارم. اگر روزي مطالعه نكنم، احساس مي كنم بيمارم و انبوهي از غم به من هجوم آورده اند. ساعتي نيست كه بيكار باشم و مطالعه نكنم.

 چشمه : وقتهاي استراحت تان چگونه مي‌گذرد؟

من در شبانه روز فقط 3 ساعت مي خوابم. بيشتر مطالعه و گاهي به همسرم در كار منزل و شستن ظرف و لباس و بچّه‌هايم را در تكاليف شان كمك مي كنم.

چشمه: فعّاليتهاي مطبوعاتي تان چگونه است؟

من صاحب امتياز دو مجلّه ي"مردم و زندگي" (كه اجتماعي است) و مجلّه ي"ديدار" (كه فرهنگي و ادبي است) هستم.

بعد از انقلاب، اوّلين بار من با همكاري آقاي حسين فردوس ، مجلّه ي" خانواده" را راه اندازي كرديم.

چشمه: در كدام دانشگاها تدريس مي‌كنيد؟

در دانشگاه تهران، كرمان، قم، شيراز، اصفهان، در رشته ي ادبيّات (بويژه ادبيّات معاصر جهان) تدريس مي كنم.

چشمه: به عنوان يك صاحب نظر در حوزه ي كار مطبوعاتي، نظرتان درباره ي مجلّه ي چشمه چيست؟

من واقعاً به مجلّه ي چشمه عشق مي ورزم. شما كاري مي كنيد شگفت آور.

چشمه:آقاي دكتر، از اينكه با شكيبايي فوق العاده به سؤالات مان پاسخ گفتيد، سپاسگزاريم.


New Page 1