نویسنده: .
شهيد حميد علّامهزاده، تنها فرزند خانواده بود و با مادرش تنها زندگي ميكرد. چون يكييكدانه بود، رابطهي عاطفي عميقي ميان او و مادرش وجود داشت. او تنها پناهگاه روحي مادر و چشم و چراغ او بود. خودش هم بشدّت به مادرش علاقه داشت، امّا روح عصيانگرش نسبت به ظلم و جنايت رژيم شاه، گاهي مجبورش ميكرد تا به دور از چشمان مادر، در فعّاليتهاي ضدّ شاهي مشاركت كند.
دوستان حميد شرايط منحصربهفرد او را ميدانستند. بارها ديدهبودند كه مادرش، همراه او در راهپيماييهاي اوّليهي انقلاب كه معمولاً با حملهي پليس و جنگ وگريز همراه بود، گامبهگام ميآمد. از حاشيهي پيادهرو او را همراهي ميكرد و چهارچشمي مواظب دلبندش بود. اين ارتباط مادر و فرزندي زبانزد دوستان انقلابي بود. همهي آنان به حميد نمرهي بهتر و بالاتري از ايثار و فداكاري ميدادند.
شايد همين تنهايي بود كه از حميد انساني عارف و سالك ساخت. او دايماً در حال خودسازي بود. به واجبات بهدقّت عمل ميكرد و در انجام مستحبّات موفّق بود.
در وصيّتنامهي زيبايش خطاب به دوستانش مينويسد: »دوستان و برادران! اوّلين كار در زندگي خودسازي است. تا آنجا كه ميتوانيد با دستورهاي شرعي عمل به واجبات و كنارهگيري از محرّمات و مخصوصاَ انجام مستحبّات دل خود را نوراني كنيد.علاقهي عجيبي به روحانيت و محافل روحاني و علمي داشت: »پيوند خود را با روحانيت در خطّ امام و ولايت فقيه محكم كنيد. چون در هر چيز بايد به متخصّصان رجوع كرد. علما وارثان انبيا هستند. آب را از سرچشمه بايد گرفت.«
از ويژگيهاي بارز شخصيت حميد، روح بلند و عرفاني او بود. وقتي اشعار مولوي و حافظ و ساير عرفا را ميخواند غرق در تجلّيات عارفانه ميشد: »بايد خود را بسازيد و مبارزه با نفس كنيد كه اين نفس امّاره، طغيانگر است. از غيبت و تهمت كه از رذايل اخلاقي است، بپرهيزيد. كارهايي را كه باعث تشديد محبّت ميشود، در پيش گيريد.«
شهيد علّامهزاده روح بيقراري داشت و دائماَ در جستوجوي حقيقت و همواره از رنجي به رنج ديگر بود.
بعد از آنكه فارغالتّحصيل شدبه افغانستان هجرت كرد. از اين سفر انقلابي و خوسازانه كه با پاي پياده انجام دادهبود، خاطرات زيبايي را براي دوستانش نقل ميكرد. ميگويند حميد در ميان ساكنان محلّاتي از افغانستان محبوبيت زيادي كسب كردهبود. استدلال قوي حميد در فاع از اسلام و انقلاب حتّي باعث شگفتي طلبههاي اهل سنّت ميشد. حميد پس از مدّتي به ايران بازگشت و مستقيماً به ياري رزمندگان اسلام شتافت. در اين راه مجروح شد ،ولي دست از مجاهدت برنداشت. آنقدر جنگيد و آن قدر تلاش كرد تا آنكه در بهمن 1362 (در حاليكه 27 سال بيشتر نداشت) در اثر تركش توپخانهي دشمن، به ديدار معبود شتافت.
اي خوشا با فرق خونين، در لقاي يار رفتن
سر جدا، پيكر جدا، در محفل دلدار رفتن
حميد پس از اعلان طرح لبيك يا خميني، به منطقهي دهلران عزيمت نمود و درگردان عمّار ياسر (كه بعدها گردان امام موسي كاظم(ع) ناميدهشد) عضويت يافت.
يكي از دوستانش شرايط شهادت شهيد حميد علّامهزاده را چنين تشريح ميكند:
» روز چهارشنبه ما از طريق راديو در جريان شروع عمليّات قرار گرفتيم. خبر دادند كه آماده باشيد. يك وقت ديدم حميد سرش را تراشيده و سيمايي نوراني پيدا كرده كه حاكي از اخلاص و تقواي او بود. هركس با يك نگاه مجذوب او ميشد. حرفهايش به دل مينشست. روز بعد عازم خطّ مقدّم شديم. شب جمعه بود. حميد نزديكيهاي خط از ماشين پياده شد. ما آنشب، در صحراي مملو از صداي توپ و خمپاره مانديم. حميد گفت: » شب جمعه است، دعاي كميل بخوانيم.« صبح زود روز بعد (جمعه) حميد بعد از اقامهي نماز شب و صبح، دعاي ندبه را خواند. با آب سرد غسل شهادت كرد و آمادهي رفتن به ميدان نبرد شد. ظهر جمعه حميد بهعنوان آرپيجيزن و من بهعنوان كمك آرپيجيزن وارد صحنهي نبرد شديم. حميد جلو و من پشت سر حميد، به سمت دشمن حركت كرديم. آنچه كه حميد را به جلو ميبرد ايمان كمنظير او بود ،نه قدرت و توان جسماني او. در اين مدّت هيچ وقت نميگفت من ليسانس هستم (در آن موقع تعداد ليسانسها بسيار كمتر از امروز بود، آنهم از يك دانشگاه دولتي) يا نميگفت من فرزند يگانهي مادرم هستم و مادرم بيسرپرست است. او بزرگتر از آن بود كه اين حرفها از زبانش جاري شود.
بهفاصلهي 100 متري از دشمن كه رسيديم، ديگر خسته شدهبوديم. بچّهها پشت تپّه دراز كشيدند. امّا حميد از جا بلند شد و در سمت راست خط، به سمت دشمن حركت كرد. منهم به دنبال او رفتم و در پشت تپّهاي در چندمتري دشمن كمين كرديم. حميد گفت: "حمد و سوره بخوان و گلولهي آرپيجي را باد (فوت) بزن تا من به اذن خدا آنها را به سمت دشمن پرتاب كنم." چندتا گلوله را پرتاب كرد. بعد از مدّتي برگشتيم. ساعت 4 بعدازظهر بود. حميد گفت: "عصر جمعه است، بهتر است دعاي سمات را بخوانيم." تا دعاي سمات خواندهشد، ناگهان صداي مهيب توپي شنيدهشد و كمي بعد حميد بر زمين افتاد و در خون غلتيد. جلو رفتم و او را بغل كردم. قرآن و مفاتيح حميد در اطرافش پراكنده شدهبودند. آخرين نفسهايش را ميكشيد. بغايت زيبا و نوراني شدهبود. لبانش در حركت بود و بهنظر ميرسيد در حال گفتن ذكر است. و در همين حال آهسته چشمانش را بست و به آرزوي ديرينهاش كه شهادت در راه خدا بود، رسيد. شهيد علّامهزاده، موقع شهادت دختر كوچكي داشت كه امروز پزشكي حاذق شده و در خدمت سلامت جامعه است. شهيد هادي امينيان باجناق او و شهيد مهدي نياطبري برادر خانم اوست.
روح بلند او و ارواح طيّبهي همهي شهدا قرين غفران الهي باد!د«