مسئولان چند شغله !
حكايت مسئولان و رؤساي چندشغله كه به خاطر قحط الرّجال، دهها پست ريز و درشت را بر دوش مي گيرند و البتّه به هيچ كدام شان هم نمي رسند، حكايت همان راديو ضبط هاي وطني (يا مونتاژ داخلي) است كه هميشه يا ضبط شان هميشه خراب است ، يا راديوي شان!!
ما كه تصميم گرفتيم ديگر از اين راديو ضبط ها نخريم. إن شاء ا... مقامات بالا هم تصميم بگيرند ديگر از مسئولان چندشغله استفاده نكنند. چون، هم كار خودشان را خراب مي كنند و هم كار مردم را !!
هميشه مرغ همسايه غاز نيست!
براي ديد و بازديد نوروزي به يكي از شهرهاي همسايه رفتيم. موقع اذان مغرب ، به قصد اقامه ي نماز جماعت از منزل ميزبان بيرون آمدم. هرچه گشتم در آن اطراف، مسجدي پيدا نكردم. سوار تاكسي شدم. مسيري طولاني را طي كردم تا به مسجدي در اطراف ميدان مركزي شهرقرار دارد ، بروم.
كمي دير شده بود و من فقط به نماز عشا رسيدم. وقتي وارد شدم فقط پنج-شش پيرمرد را ديدم كه پشت سر يك روحاني به جماعت ايستاده بودند. گفتم: صد رحمت به مسجد محلّه ي خودمان كه ظهر و عصر، و مغرب و عشايش گاهي آن قدر شلوغ است كه اگر دير بروي، جايي براي ايستادن نيست!
كلاس فرهنگي ژاپني ها
دوستي كه به ژاپن سفر كرده بود، گزارش مي داد كه:
حدود ساعت 5/2 بعد از نصفه شب به هتل محلّ استقرار مان رسيديم. و در طبقه ي سي و دوم اسكان كرديم. من بعد از مرتّب كردن وسايل و استحمام، قبل از آن كه به رختخواب بروم ، نگاهي به اطراف هتل انداختم و محو تماشاي خيابانهاي تميز، محوّطه ي تميز، فرودگاه، دريا و نقطه هاي نوري زيبايي شدم كه مثل كهكشان مي درخشيدند.
همه چيز جالب بود ، ولي جالب تر از همه، مشاهده ي ماشينهايي بود كه در دل تاريكي شب و بدون حضور پليس، پشت چراغهاي قرمز توقّف مي كردند. به عادت ايرانيها باور نمي كردم. امّا با تكرار اين وضع و ديدن ماشينهاي منضبط ديگر به كلاس فرهنگي ژاپني ها ايمان پيدا كردم.
بچّه هاي يك پدر و مادر
اوزاكا، دوّمين شهر ژاپن (بعد از توكيو) و يكي از بزرگترين و مدرن ترين بنادر دنياست . تراكم جمعيت در اين شهر 90 كيلومتري بسيار بالاست. مردم زيادي در آن زندگي مي كنند. امّا همه ي آنها از لحاظ رفتاري به نوعي با هم شباهت دارند. ساده لباس مي پوشند، تند راه مي روند، هميشه لبخند بر لب دارند، با صدايي بلند مي خندند، با همه (مخصوصاً با جهانگردان و توريست ها) مهربانند، با هم دعوا نمي كنند، خوب و دقيق آدرس مي دهند و ... انگار كه همه بچّه هاي يك پدر و مادرند!
كراوات در روز عزا !
شنيده و ديده بوديم كه جوانترها و شيك ترها، در جشن عروسي دوستان و خويشان، سر و صورت شان را صفا مي دهند و كراوات مي زنند امّا ديگر نشنيده و نديده بوديم كه در مراسم عزاداري هم كراوات بزنند و بوي عطر و ادكلن شان، همه را مست كند.
آنچه كه من در مراسم هفت جوان ناكامي در آرامگاه سيّد زكريّا ديديم ، از همين ظرايف بود!!
سوتي آقاي معاون
عزيزي نقل مي كرد: در سال 1381 (يعني دوسال بعد از فوت شاعر معروف، زنده ياد فريدون مشيري) جلسه اي براي بزرگداشت آن مرحوم در يكي از دانشگاهها تشكيل شد. پس از آنكه همه بحث كردند و نظر دادند، معاون همان دانشگاه خطاب به منشي جلسه گفت:
» حالا بفرماييد كه جناب آقاي مشيري خودشان هم به مراسم تشريف مي آورند؟!«
چيزي كه اصلاً قشنگ نيست، فاصله است!
به هر زور و زحمتي كه بود خودم را به آخرين صف نماز جماعت رساندم و بين دوتا آدم قوي هيكل جا گرفتم. داشتم پرس مي شدم. مجبور بودم مثل تير برق، راست بايستم و جنب نخورم. بسختي دستهايم را بالا بردم و آرام گفتم: »ا... اكبر!«
ركعت اوّل من، ركعت سوّم جماعت بود. نماز همه كه تمام شد، من مشغول خواندن بودم. سرم به سجده ي آخر بود كه شنيدم يكي (كه به نظر غريبه مي آمد) از ديگري پرسيد: » اينجا، هميشه همين طور شلوغ و فشرده است؟«و جواب آمد :» بله! قشنگي نماز جماعت هم به همين فشردگي است. آن چيزي كه اصلاً قشنگ نيست، فاصله است.«
تا آخر نماز، فكر و ذكرم اين بود كه حقيقت مطلب، همان چيزي است كه او گفته است. كاش ما مردمان اين حقيقت را درك ميكرديم!
بزنيم يا بخوريم؟
خدا بگويم نسل اين دزدها را از زمين بردارد! چون از روي خريّت شان هم خودشان را به كشتن مي دهند و هم مالباختگان را تا پاي چوبه ي دار مي برند!
نقل مي كنند كه اخيراً يك دزد بدبخت در حين سرقت، به وسيله ي صاحبخانه و پسر شجاعش، مورد ضرب و شتم قرار گرفته و به درك واصل شده است.
حالا خودش، به گور سياه! آن صاحبخانه ي بدبخت را گرفتار زندان كرده است. مي گويند: همين حالا هم آن بيچاره و پسر شجاعش دارند در زندان آب خنك ميل مي فرمايند !!
از راوي خبر پرسيدم: اگر شبي يا روزي، سارق نابكاري، كلبه ي درويشي ما را مورد تعرّض قرار بدهد، تكليف مان چيست؟ بايد چه كار كنيم؟ بزنيم؟ يا بخوريم؟
بالاخره بايد يك فرقي بين دزد و صاحبخانه باشد؟!
حسرت ماهي سفيد
نزديكي هاي عيد نوروز، پيش خودش گفت: »بروم بازار ماهي فروش ها، چندتا ماهي سفيد بخرم!« رفت بازار روز. امّا وقتي كه ديد قيمت ماهي سفيد سر به فلك مي زند، به پيشمان شد. بعد فكري به خاطرش رسيد . از ماهي فروش پرسيد: »اجازه مي دهي، اين ماهي را ببوسم؟« ماهي فروش اوّل تعجّب كرد و بعد اجازه داد. او هم خم شد و ماهي سفيد چاق و چلّه اي را از توي انبوه ماهي ها برداشت، بوسه ي جانانه اي به آن زد و با لحن كنايه آميزي گفت:» حالا كه دستم، توي اين دنيا بهت نمي رسه، پس بذار ببوسمت، تا حسرت به دل نمونم !« بعد در حالي كه آن را به ميان ماهي ها پرتاب مي كرد، گفت:»ديدار به قيامت!«
(اين ماجرا را مرحوم حاج آقا روحاني در يكي از خطبه هاي نمازجمعه، نقل قول كرده بودند)
جدال بي مورد
ديروز يكي از دوستان قديمي ام (آقاي م.ف) را زيارت كردم. مدّتها بود كه همديگر را نديده بوديم. بعد از سلام واحوال پرسي، نشستيم خاطرات گذشته را مرور كرديم. يكي از آن خاطرات، خاطره ي محمّدرضا (پسرش) از من بود.
احتمالاً سال 80 بود. محمّدرضا آن موقع دانش آموز دبيرستان و جوان پرشوري بود.
يك روز توي اتاق كارم در آموزش و پرورش نشسته بودم كه ناگهان ديدم جناب سرهنگ ... )يكي از افسران نيروي انتظامي( در حالي كه دارد با يك جوان داد و قال مي كند وارد اتاق شد و شروع كرد به گلايه و انتقاد كه چنين و چنان ...! ماجرا از اين قرار بود كه جناب سرهنگ موقع عبور از مقابل اداره ي آموزش و پرورش، محمّدرضا را با سر وضعي نامناسب مي بيند و به او تذكّر مي دهد كه خودش را رديف كند. امّا محمّدرضا كلّه شقّي و بي اعتنايي مي كند و همين باعث جرّ و بحث بين آنها مي شود. از اين گفتن و از آن نشنيدن ! تا آنكه بحث و جدل بالا مي گيرد.
در همان موقع ، جناب سرهنگ براي تكميل كارش، تصميم مي گيرد كه جوان ياغي (!!) را مستقيماً پيش من بياورد و مثلاً دست پخت فرهنگي سيستم آموزش و پرورش را نشانم بدهد.
من ابتدا از مشاهده ي اين وضعيت و حضور ناگهاني جناب سرهنگ مات ماندم و تعجّب كردم كه ايشان چرا شحصاً وارد ماجرا شده و سربه سر آن جوان گذاشته؟! اوّل چيزي نگفتم. امّا بعد وارد جريان شدم و به جناب سرهنگ گفتم: » اتّفاقاً من اين جوان را مي شناسم. توي مدرسه ي پژوهش شاگرد من بوده و جوان خوبي است. پدرش هم از جانبازان و دوستان نزديك من است. نبايد اين حادثه اتّفاق مي افتاد!«
بعد از محمّدرضا خواستم دكمه هاي پيراهنش را رديف كند و گردنبندش را به من بدهد.
نگاهم كه به گردنبند محمّدرضا افتاد ، خشكم زد. چون روي پلاكش نوشته شده بود:»يا حسين!«
از فرصت استفاده كردم. فوراً آن را به جناب سرهنگ نشان دادم و گفتم: »آقاي ... نگاه كنيد اينجا چه نوشته؟! به نظر من آدمي كه توي دلش عشق امام حسين (ع) است، نميتواند اهل بزهكاري و خلاف باشد. ديديد گفتم كه محمّدرضا پسر خوبي است؟!«
جناب سرهنگ هم چيزي نگفت، نيم نگاهي به محمّدرضا انداخت و با لحن مهربانانه از محمّدرضا خواست كه برود.
محمّدرضا رفت. امّا بارها از خود پرسيد كه مبناي آن درگيري لفظي و جدال بي مورد، چه بوده؟ و خوشحال بود كه نام مبارك امام حسين (ع) او را از اين مهلكه نجات داده است. آيا نمي توانستيم با لحن خوش و دوستانه اي مشكل مان را حل كنيم؟
او اكنون دانشجوي ممتاز رشته ي عمران است و به تازگي داماد شده است!
400 نفري توي يك كوچه 1/5متري:
كوچهي بني هاشم را شايد نديده باشيد.كوچهاي باريك با عرض 1/5متر، كه يك سر آن باب جبرئيل و سر ديگرش در بقيع بود. يكي از مدّاحان معروف در مرثيه اي كه ميخواند؛ گفت: » حضرت ..... را در كوچهي بنيهاشم گير آوردند و 400 نفري تا توا نستند كتكش زدند ... «
بعضي از بزرگان قم از جمله آيت اللهالعظمي ...... وقتي اين مطلب را شنيدند ، نامه نوشتند كه: »آقا ! اين حرف زشت است، چطور ممكن است 400 نفر توي آن كو چهي تنگ، بيفتند سر يكنفر و اورا بزنند؟!! لااقل بگوييد: » 400 نفر به صف استادند و با شلّاق حضرت را زدند و رفتند.« اين را آدم بهتر قبول مي كند و منطقي تر است .«
متأسفانه آن مدّاح معروف و طرفدارانش اين انتقاد را نپذيرفتند و رفتند اعلاميه دادند و به در و ديوار مساجد قم چسباندند كه:» ولايت آقاي ...... ضعيف است !!«
118
به 118 زنگ زدم تا شمارهي تلفن مطب پزشكي را بگيرم. نمي دانم من شماره را اشتباه نوشتم يا مأمور 118 شمارهي اشتباه به من داد، در هر صورت پس از گرفتن شماره و احوالپرسي ، طرف مقابل گفت :» عزيز جان ! اشتباه گرفتي، اينجا گورستان است ! « و من بعد از عذر خواهي گفتم : » فعلاً زود است، بعداً خدمت مي رسيم !! «